لوح سفید
لوح سفید
زندگی لوح سفید است
زندگی لوح سفید من شخصیت ماست
زندگی خط من است در کاغذ
ذوقی از باور من بودن ماست
یکی از ذوق و هنر در قلمش جوهر بود
یکی از خشم و خشونت جگرش جوهر بود
دیگری خط خوش و طرح نواَش
همه مکری که پی صد زن بود
پدری در پی روزی همه شب گریان است
زنی از زادن شهوت همه شب حیران است
مردکی در پی ارضای بدن نالان است
چشم دختر پی شویی،همه شب باران است
عده ای جاه طلب در طلب زور و زرند
عده ای ریش بزی،ولی افسوس که چون گورِخرند
عده ای در پی قدرت همه عمامه به سر
شکم عقل بشر را به جهادی بدرند
گر من از لوح کسان بد گفتم
همه کابوس شبم بود اگر می خفتم
روزی گر لوح سفیدی بودم
دگر آن لوح سیاه است و منم چون دودم
ز پی مشق کسان مات شدم
خطی از جرعه ی طامات شدم
لوح خود را به امانت دادم
مشق خوبی همه رفت از یادم
کسی یک گوشه ی لوحم بدرید
دیگری طرح کثیفی بکشید
هر کسی لکه ی ننگی که به روحم بخشید
لفظ دشنام مرا هم بشنید
گر که لوح مال من و خویشتن است
پس چرا هر دگری صاحب لوحی چو من است
خوش دلی را که همیشه پاک است
از خطای دگران بیباک است
دگران را چو خودش میداند
همه افکار بد از خود راند
شراب ایرانی
مست از شراب ایران
وقتی در سال 57 انقلاب ایران شکل گرفت مثله این بود که آدم انگورهای ترش و ساقه های انگور را از اون جدا کنه،که از اوایل انقلاب تا الآن حکومت جمهوری اسلامی ایران داره اونهایی که کیفیت شراب را پایین میارن جدا می کنه و از شرشون راحت میشه.
بعد از اینکه انگور ها آماده شدن مقداری از اونها را له می کنیم(مثله منتظری) و در خمره میریزیم و از نفوذ هر گونه آگاهی و علم و هوا جلوگیری می کنیم تا بالاخره به جوش بیاد و هر چند وقت یک بار گازحاصل را از اون خارج می کنیم تا منفجر نشه.این کار را هم عاشورا و 15 شعبان انجام میده.
بعد از مدتی با حوادثی مثله انتخابات و 18 تیر و غیره لرد گیری می کنیم و درد های شراب را جدا و دراوین میریزیم که بعضی از دردها توی کهریزک کاربرد داره.
حالا نوبت به این میرسه که اونایی که زحمت تهیه ی شراب را کشیدن و خون دل خوردن و خون دلها ریختن از اون نوش جان کنن.البته اگه زیاده روی کنن ممکنه استفراغ کنن و نتیجش یکی مثله احمدی نژاد بشه.
و در نهایت جایی که انگور ها ازش سر در میارن دستشویی خواهد بود.که به حمد الله الان ایران نزدیک به اون مرحله شده.
انگورها نگران نباشن چون آقا امام زمان از اونها نگهداری می کنه.
خدایا کفر می گویم
این شعر میگن مال شریعتی بوده ولی من مطمئن نیستم.
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
زن آزاری یا تعصب
زن آزاری یا غیرت
تو خونواده ی دختر دوستی به دنیا اومدم،بچه ی آخر و عزیز دردونه بودم،بر عکس خیلی از خونواده ها،خونواده ی من زیاد مذهبی نبودند،همه چیز عالی بود،دوران بچگی خیلی خوبی داشتم تا اینکه به مرور زمان یه چیز هایی عوض شد،من داشتم به بلوغ جسمی می رسیدم و به دنبال اون شرایط هم عوض شد.
بر حسب موقعیت مجبور بودم حجاب داشته باشم،همه به یک چشم دیگه نگام می کردند،انگار جدی جدی بزرگ شده بودم،2 تا برادر داشتم که اکثر مواقع بام بودند و بابام هم همیشه ی خدا کار بود.
برادرام مدام بهم گیر می دادند،برام تصمیم می گرفتند چی بپوشم،کجا برم،با کی حرف بزنم،کی با تلفن صحبت کنم و… منم که هنوز تو حال و هوای بچگی بودم سر از کار اونا در نمی آوردم.
14-15ساله که شدم کم کم دخالت های اونا آزارم می داد،به زور باید چادر سرم می کردم،حتی جرات دست زدن به تلفن هم نداشتم.بابای به ظاهر مهربونم بهشون چیزی که نمی گفت هیچ بلکه خودشم کمکشون می کرد ولی یواشکی
دبیرستان که رفتم می خواستم آزاد باشم،می خواستم با دوستام برم بیرون،خوش باشم مثله داداشام شاد باشم،اما تنها دلخوشیم شده بود رفتن به مدرسه،اونجا برام مثله بهشت بود،هم سن وسالهام که اکثرشون هم دردم بودند اونجا بودند،اعتقاد خونوادهامون این بود که دختر نباید تنها بره بیرون،دختر باید چادر سرش کنه،دختر نباید آرایش کنه و اگه روشون می شد می گفتن دختر نباید حتی نفس بکشه.
سوم دبیرستان واسه این که با دوستام برم بیرون و خوش باشم کلی بهشون دروغ می گفتم ولی دیگه بریدم و شورش کردم و گفتم اصلا می خوام ازدواج کنم ،می خوام با اولین خاستگاری که اومد ازدواج کنم،از همونجا اوضاع بدتر شد،چون بیشتر بهم شک کردند و گفتند با کی دوستی که می خواد بیاد خاستگاری
اونا فقط در مورد من تعصبی نبودند.در مورد خواهرم،مادرم،دوست دختراشون،دینشون،فکرشون،شهرشون،کشورشون و هر کوفت و زهر ماری تعصب داشتند.
الآن با وجود اینکه شوهرم بهم گیر نمیده،ولی دیگه خودم به خودم گیر میدم،از بس تحت فشار بودم به قفس عادت کردم،الآن خودم می ترسم که کسی موهامو ببینه،می ترسم نفس بکشم،میدونم دره قفس بازه ولی دیگه بال و پرم شکسته
لعنت به هرچی مرد مثلا غیرتیه،لعنت به تعصب در مورد هر چی که باشه
سید یا حرامزاده
به قول یک نفر:
در دوره ی ساسانی که عرب ها به ایران حمله کردند،چیزی جز ایمان قلبی برای بدست آوردن غنیمت حامی روحیه ی آنها نبود.آنها به این امید که در سرزمینی دیگر قادر به همخوابگی با زنان بیشتر هستند و می توانند ثروت اندوزی کنند راهی ایران شدند.با خود می گفتند اگر در جنگ پیروز شویم صاحب زن و ثروت بیشمار می شویم و اگر شکست بخوریم در بهشت به آنها میرسیم.
اما ایرانیان که جز قداست خاکشان چیزی نداشتند در حمله های مکرر عرب ها شکست می خوردند تا اینکه رستم فرخزاد گروهی را برای تشخیص استراتژیک اعراب فراهم ساخت.آن گروه به این نتیجه رسیدند که عرب ها فقط و فقط به فکر شکم و زیر آن هستند.
به این دلیل ایرانیان لشکری از زنان فاحشه فراهم ساختند و به میان اعراب فرستاند.عرب ها که مشغول عیش و نوش با سرداران فاحشه ی ایرانی شدند مورد هجوم نام آوران ایرانی قرار گرفتند و تارو مار شدند.
بعد از مدتی دست ایرانیان رو شد و اعراب در برابر این حقه مقاوم شدند و نیز حریص تر برای زنان ایرانی گشتند،….. در نهایت ایران را شکست دادند.
بعد مدتی از فتح ایران اعراب متوجه شکم های برامده ی فاحشگان شدند و از آنجا که این بچه ها از نسل خودشان بود و ار لحاظی هم پدر هیچ یک به درستی مشخص نبود تصمیم گرفتند کنیه ای بر آنها گذارند تا مورد احترام فرزندان ایرانی باشند وآن اسم چیزی جز پیشوند سید نبود
و از آن روز ما دچار نحسی این حرامزادگان شده ایم.
مردان خوب مرده اند؟
مردان خوب کجا هستند؟
بیایید موضوع مرد خوب را در طول تاریخ بررسی کنیم:
مردان خوب در اوایل دوران پیدایش انسان آنهایی بودند که قوی تربوده ونیز از قوه ی جنسی بالایی برخوردار بوده اند.
مردان خوب در دوران مادرتباری همان مرد های دوره ی انسان نخستین هستند با این تفاوت که قوه ی جنسی آنها در خوب بودنشان موثر تر می نمود.
مردان خوب در زمان حکومت مرد سالاری و بوجود آمدن ادیان،آنهایی بودند که دارایی ،گوسفند ،ملک و سرمایه ی بیشتری داشته اند.چرا که همسر آنها نیز از رفاه بیشتری برخوردار خواهد بود.هرچند که صفات فیزیکی نیز مهم بوده ولی در رتبه های پایین جدول امتیاز بندی دخالت داشته اند.رفتار مردان و خصوصیات اخلاقی آنها هم اصلا مهم نبوده است.
مردان خوب کنونی
اکثر زنان صفات مرد ایده آلشان را بدور از محافظه کاری چنین می گویند:
خوش قیافه،خوش تیپ،پولدار،رمانتیک و… ودر آخر نتیجه می گیرند مرد خوب وجود ندارد.
اگر از همین زنان سوال شود که مردان بد چگونه اند؟
مغرور،مرموز،کم حرف،بی احساس،خود رای،بی فکر،فقط فکر شکمشون و پایین ترشند و …. ودر کل یک اژدهای 1000 سر هستند.
اگر مردان را به صورت خودشان بشناسیم و دلایل رفتار آنها را درک کنیم،راحت تر می توانیم با این اژدها ها سر و کله بزنیم
مردان این دوره به علت سابقه ی دیرینه ی مردسالاری که نسل به نسل به آنها رسیده و نیز عوض شدن شرایط زندگی دچار سردر گمی هستند. چرا که پدران آنها همیشه محافظ خانواده بوده اند،مخارج را می داده اند،زنان به آنها وابسته بودند،برای زنان حقی قائل نمی شدند،بیشتر زمان خود را در بیرون خانه به سر می بردند و…..اما مردان کنونی با دنیایی کاملا متفاوت مواجه هستند،دنیایی که زنان برای خودشان حق برابری می خواهند،زنان در حال بدست آوردن استقلالند و…..
در مورد بعضی از صفات آنها:
مردانی که دیریست در سکوت به سر میبرن ودر مقابل شمشیر دو لب زنان خود را خلع سلاح می بینند.ناچار حرف های خود را در ذهنشان مرور می کنند.
مردان احساسات را جزء نقطه ضعف هایشان به شمار می آورند چرا که می ترسند از آن سوء استفاده شود و از شوکت کذایی آنها بکاهد.
مردان به علت داشتن ماهیچه های بزرگ تر غذای بیشتری نیز می خورند چرا که ماهیچه ی بزرگ تر نیاز به سوخت بیشتر هم دارد.لذا مردان شکم باره اند.
آنها با رابطه ی جنسی به آرامش می رسند و به قول خودشان این بزرگ ترین نقطه ضعف آنهاست.تنها دلیلی که یک مرد به یک زن نزدیک میشود چیزی به جز فکر تختخواب 2 نفره نیست.آنها حتی احساساتشان به طور شدیدی به احساسات من کوچکشان وابسته است.به خاطر همین زنانی که علم رختخواب شناسیشان خوب است دارای همسران بهتری هستند که آنها را عاشقانه دوست می دارند.
در آخر زنان نیز مانند مردان از نقاط ضعف هایی بهره برده اند.
آیا ما زنان بی عیب هستیم؟
به امید جهانی که در آن زن ومرد تفاوتی جز بین پاهایشان واندامشان نداشته باشند.
روابط سالم
روابط سالم
از وقتی ما با هم آشنا شدیم،روزهای خیلی خوبی با هم داشتیم،همیشه مشکل یک نفر از ما مشکل جمع میشد و همه تمام تلاش خودشونو واسه رفع اون مشکل به خرج می دادند.من ،ندا،نرجس،ساسان،حسن و عرفان فرای از دوستی مثله یک خانواده بودیم.که اگه شرایط فرهنگی و اجتماعی اجازه می داد با هم تو یک خونه زندگی می کردیم ولی اجبارا دخترا تو یک خونه وپسرا توی یک خونه ی دیگه زندگی می کردیم.این خانواده که هر کدوم اعضاش از یک شهری اومده بودندو در یک رشته ی خاص تحصیل می کردند ،خیلی ایده آل و جذاب بود.
یک روز که من توی خونه بودم و خودمو واسه امتحان آماده می کردم.ندا با آشفتگی اومد تو و زد زیر گریه،من که متعجب بودم بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم.مدام زیر لب می گفت چرا من؟چه غلطی کردم؟به بابام چی بگم؟اگه داداشم فهمید چی میشه؟با چه رویی برم شهرمون و …..
من که هاج وواج مونده بودم که چی میگه،گفتم:معلومه چی می گی؟مگه چی شده؟
رفتم براش یک نخ سیگار آوردم ویک لیوان آب دادم دستش
بالاخره به حرف اومد:یادته قرار گذاشتیم رابطه ی ما شش نفر فقط دوستی باشه و نه عشقی بوجود بیاد نه علاقه ای؟من پا روی قرارمون گذاشتم،کاش این کارو نمی کردم،من و ساسی الان چند ماهه که با هم رابطه داریم و من اونو دوسش دارم.یادته اون روزی که می خواسیم بریم شهر بازی و من نیومدم و ساسی هم تو خونشون موند.بعد از اینکه تو و نرجس رفتین ،من اس ام اس دادم به ساسی و اون اومد اینجا،اولش خیلی خوب بود ولی بعد کار به جایی که نباید بکشد کشید
یعنی می خوای بگی دیگه دختر نیستی؟حاج خانوم شدی؟
با گریه ادامه داد:
-فقط این نیست،دیروز 2 ماه شدکه پریود نشدم و الانم که تست بار داری دادم نتیجش مثبت بود،دارم میمیرم از غصه،چقدر من بدبختم،چرا من؟همش تقصیر اون ساسی گه کثافته
-ببین ندا جون،هنوز که هیچی نشده،بزار فردا با هم بریم دکتر،هزار تا راه وجود داره واسه اینکه بندازیش،با قرص،کورتاژ اووه این همه راه
مشکله بزرگ تر اینه که ساسی به خونوادش گفته و اونا گفتن راضی به ازدواج نمیشن ولی ساسی میگه تا 2 ماه دیگه عروسی می کنیم فکرشو بکن عروس با شکم قلمبه؟می دونی این تو شهر ما یعنی چی؟می دونی اگه بابام بفهمه سکته میکنه؟جواب داداشمو چی بدم؟تازه اگه مامانه ساسی بگه نه، چی؟
من که واقعا در مونده شده بودم گفتم میرم با ساسی حرف بزنم و پا شدم که مانتو و شلوارمو بپوشم،سرم گیج رفت و با حالت تهوع دویدم سر توآلت،وقتی حالم سر جا اومد یاد خودمو حسن افتادم و اینکه الان خیلی وقت خون ندیدم.زدم زیر گریه ندا اومد و نگران تر از قبل پرسید چی شده؟
گفتم:من جواب پدرمو چی بدم؟